آقا گفت : " چرا میگذارید این قدر اذیتتان کند, یک گلوله کافیست تا کلکلش را بکند. "
پرسیدم : " به راستی این طور است ؟ میتوانید این کار را برایم بکنید ؟ "
اقا گفت : " با کمال میل. فقط باید به خانه بروم و تفنگم را بیاورم. میتوانید نیم ساعتی صبر کنید ؟ "
گفتم : " نمیدانم " و لحظه ای از شدت درد میخکوب شدم.
بعد گفتم : " لطفا هر طور شده سعی خودتان را بکنید "
آقا گفت : " خب. عجله میکنم "
لاشخور که به آرامی حرفهای مارا گوش میداد و نگاه های من و اورا زیر نظر داشت. دیدم که همه چیز را بو برده. پرید, خیز برداشت تا به اندازه کافی شتاب بگیرد و مثل نیزه پرانها منقارش را از دهان تا اعماقم فرو برد. همچنان که او در خون انباشته اعماقم که در سواحلش لب پر میزد, به گونه ای نجات ناپذیر غرق میشد, پس من نیز افتادم و حس کردم که آزاد شده ام.
نميدونست با بچهاي كه تازه به دنيا اومده بود چكار كنه. اون پولي براي بزرگ كردن اون نداشت. بايد يادش ميداد كه چطور از خودش دفاع كنه در حالي كه هميشه بهش تعرض و تجاوز شده بود. بايد يادش ميداد كه از زيباييهاي دنيا بهره ببره در حالي كه خودش تا خرخره تو كثافت زندگي حل شده بود. بايد يادش ميداد به ديگران احترام بذاره در حالي كه هميشه شخصيتش رو له كرده بودن. بايد يادش ميداد كه آدم باشه در حالي كه خودش مثل يه حيوان زندگي كرده بود. كساني بودند كه اون طفل رو براي گدايي كرايه بكنن اما آيا او چنين انتخابي كرده بود؟ اون با خودش فكر ميكرد كه ميتونه چه موجود احمق و خودخواهي باشه كه يك بدبختتر از خودش رو به وجود آورده. اما اون رو چه كسي به وجود آورده بود؟ خدا؟ شوهرش؟ اون هيچوقت يك شوهر رسمي نداشت. شايد بچه اون محصول تجاوز چند ماه قبل توي كانال فاضلاب شهر بود. اونا مثل موشها، موشهايي كه هنوز زندگي غريزي و طبيعي داشتن با هم جفتگيري كرده بودن. اونها به قوانين راز بقا احترام گذاشته بودن و نميدونستن انسانيت يعني چي. به هر حال اون مونده بود با يك بچه بي پدر؛ اما خوب اون بالاي سرشون نبود. ميتونست اونو بندازه كنار خيابون تا دولت بياد و سرپرست اون بشه. اين كار رو هم كرد اما بازم دلش نيومد و بچه رو برداشت. يه بار اون رو معامله كرد تا توي شكمش مواد كار بذارن و قاچاق كنن و جسدشو بندازن يه گوشهاي. اما بازم ترسيد. آيا از خدا ميترسيد؟ از تنهايي خودش ميترسيد؟ از نفرين و جفر؟ چرا اين قدر بدبخت بود ؟
به كجا می رویم؟ آیا سر انجام پیروز خواهیم شد؟
هدف از این همه جنگیدن چیست؟
ساكت باش!سرباز هرگز پرسش نمی كند!
تو برده من نیستی بازیچه دستان من نیستی تو دوست من نیستی تو فرزند من نیستی تو هیچی نیستی تو پوچی خالی از هر گونه عشق و احساس فرو رفته در خلع خود كرمی حقیر كه می خزد و فریاد می كشد و یكی دو ساعتی سخن می گوید و آنگاه خاك دهانت را می بندد.
به انسانها نگاه كن و دل بسوزان به خودت در میان آدم ها نگاه كن و به حال خویش دل بسوزان در غروب پر ابهام زندگی كورمال كورمال یكدیگر را لمس می كنیم.می پرسیم،گوش می دهیم و برای كمك فریاد می كشیم.
ما می دویم می دانیم كه به سوی مرگ می دویم اما نمی توانیم بایستیم.
ما فقط می دویم...
ما حرفی كوچكیم هجایی تنها تكواژه ای در سفر نامه ای حجیم و پر ماجرا ما در آوازی غرقیم و مانند حبابهایی كوچك كه هنوز در دریا مانده اند.دریایی كه هر روز بیشتر ما را به كام خود می كشد و می بلعد.
من می ترسم!این صعود تاریك پایانی ندارد سر من شعله ای است كه بی وقفه می كوشد تا خود را رها كند اما نفس شب همواره می دمد تا مرا خاموش سازد.من گام بر می دارم در جسم مانند مسافری شب زده سكندری می خورم و فریاد بر می دارم ولی تاریكی هر لحظه بیشتر می شود و مرا به كام خود می كشد.
دیگر هیچ کاری از دستم ساخته نیست ، اینطور می گویند .
به تن می گویم : بجنب ، پا شو !
بعد حس می کنم تقلا می کند که فرمان ببرد.
مثل یابو ی پیری که وسط خیابان از پا بیفتد میخواهد تقلا کند ، اما نمی تواند ، تا وقتی دست بکشد. به سر می گویم راحتش بگذار ، آرام بگیرد ، نفسش بند می آید ، بعد بدتر از همیشه به نفس نفس می آفتد. نباید غمش را بخورم ، هیچ چیز لازم ندارم ، نه اینکه جلوتر بروم ، نه اینکه سر جایم بمانم ، واقعا هیچ کدام برایم فرق نمی کند . باید پشت کنم به همه ی این ها ، به تن ، به سر ، بگذارم خودشان فیصله اش بدهند.
.
.
مذهب من ساده است –نیازی به معابد نیست – احتیاجی به فلسفه های پیچیده نیست معبد ما قلب و ذهن ماست . ( نیچه )
به فریاد نوزاد در لحظه تولد گوش بسپارید به تشنج انسان محتضر در لحظه آخر بنگرید و آنگاه به من بگویید آیا هدف از آنچه آغاز و پایانی این چنین دارد می تواند لذت جویی باشد ؟؟؟ [ ساموئل بکت ]
.